تبليغاتX
قلب شیشه ایی


قلب شیشه ایی

می گویند شیشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ایی نوشتم دوستت دارم آرام گریست





















تا كه اين پنجره رو وا مي كنم

تو رو تو قاب چشام جا مي كنم

اوج گلدسته رو پيدا مي كنم

گنبد زرد تماشا مي كنم

حرف من حرف دلاي بي كسه

 

 

يه امام رضا دارم واسم بسه

من همون كبوترم كه جا نداشت

لونه اي حتي رو شاخه ها نداشت

هيچ نگاهي آب و دونه ام نمي داد

مثل هرغريبه آشنا نداشت

حالا اما عمريه رو گنبدام

بچه محله امام رضام

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 13:24 توسط نرگس| |

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

کاش در این سفر هم سهم خوبی باشیم

یا از روز ازل من و تو ما باشیم

کاش که می دانستیم ما همه مهمانیم

که در این بی راهه مائیم که می مانیم

اکنون که ما هستیم دل ها همه در خوابند

وقتی که بی داریم آنگه ترانه می خوانند

از ترانه شبنم من ستاره ها دیدم

در این سفر با هم من کنایه ها دیدم

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 16:19 توسط نرگس| |

برای ماه غمگین نشسته
گل بود و می شکفت بر امواج آب ماه
می بود و مستی آور
مثل شراب ماه
شبهای لاجوردی
بر پرنیان ابر
همراه لای لای خموش ستاره ها
می شد چراغ رهگذر دشت خواب ماه
روزی پرنده ای
با بال آهنین و نفس های آتشین
برخاست از زمین
آورد بالهای گران را به اهتزاز
چرخید بر فراز
پرواز کرد تا لب ایوان آفتاب
آمد به زیر سایه بال عقاب ماه
اینک زنی است آنجا
عریان و اشکبار
غارت شده به بستر آشفته شرمسار
غمگین نشسته خسته و خرد و خراب ماه
داوودی در شب سپید هزار پر
سر بر نمی کند به سلام ستاره ها
برگرد خویش هاله ای از آه بسته است
تا روی خود نهان کند از آفتاب ماه
از قعر این غبار
من بانگ می زنم
کای شبچراغ مهر
ما با سیاهکاری شب خو نمی کنیم
مسپارمان به ظلمت جاوید

هرگز زمین مباد
از دولت نگاه تو نومید
نوری به ما ببخش
بر ما دوباره از سر رحمت بتاب ماه

 

فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 20:32 توسط نرگس| |

 

 

پسركي 2 سيب داشت و سيب كوچك تر را به برادر كوچك ترش داد.

برادر كوچك تر به برادر بزرگ تر گفت:تو بي ادبي!.برادر بزرگ تر پرسيد چرا؟برادر كوچك تر پاسخ داد:چون تو سيب كوچك تر را به من دادي.من مؤدب هستم.اگر من 2 سيب داشتم هميشه سيب بزرگ تر را به تو مي دهم و سيب كوچك تر را براي خودم بر مي دارم. برادر بزرگ تر گفت:خب چرا دلخوري؟ تو الان هم سيب كوچك تر را داري مگه نه؟.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 12:31 توسط نرگس| |

 

 

پيرمردي لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود.دختري جوان رويروي او چشم از گلها بر نمي داشت.

 

وقتي به ايستگاه رسيدند پيرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت:مي دانم از اين گلها خوشت آمده به زنم مي گويم كه آنها را به تو داده ام گمان كنم خوشحال شود.

 

دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت   و وارد قبرستان كوك شهر مي شد.

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 23:31 توسط نرگس| |

 

 

اولين بار كه نگاهم با طنين نگاهت آشنا شد هنوز به خوبي معناي دوستي را نفهميده بودم. هنوز نمي‌دانستم كه شقايق چه رنگي دارد و گرمي خورشيد از كجاست؟
ولي امروز مي‌دانم كه دريا يعني چه و به اندازه تمام درياها دوستت دارم. امروز مي‌دانم مهرباني گل‌ها از چيست مي‌دانم عشق چه معنايي دارد و موج محبت را مي‌توانم در چشمانت حس كنم لطافت صبح را مي‌توانم لمس كنم و معناي رنگ سرخ شقايق را فهميده‌ام.
اين روزها صدايت را هر صبح از راه قلبم كه هميشه به يادت گرم است مي‌شنوم ، قلبي كه به واسطه حضور تو به زمين و آسمان محبت دارد
.
حالا كه اينها را فهميده‌ام به ياد تو شقايقي در دلم مي‌كارم و هر صبح آن را با آواز پرستوها نوازش مي‌كنم
.
لطافت، پاكي، عشق، صداقت، دوستي، محبت و ... را از شقايق مي‌آموزم و در هر نامه نثارت مي‌كنم، نثار تو كه حالا به اندازه ستاره‌هاي آسمان مهرباني داري و به من آبي بودن را آموخته‌اي
.
ما، هر دو به خورشيد، آسمان و ستاره‌ها به خاطر دوستي‌مان مديون هستيم، پس بايد هميشه به ياد آسمان و پرندگان زيبايش باشيم و هرگاه گرما را احساس كرديم به ياد خورشيد بيفتيم كه آن بالا ما را مي‌نگرد
.
و هر صبح به ياد همه اين گرمي‌ها و دوستي‌ها به گل‌هاي باغچه دلمان آب دهيم و آواز عشقمان را برايشان زمزمه كنيم.

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11ساعت 11:57 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin